كودكي بي‌سرپرست با كفشهاي كهنه و خيس و لباسهاي مندرس روي برفهاي يخ‌زده پياده ‌رو ايستاده بود و به مردمي كه داخل رستوران غذا مي‌خوردند نگاه مي‌كرد و آب دهانش را قورت می‌داد. خانمي درحال عبور او را ديد. او را به داخل رستوران برد و برايش غذا و نوشيدني سفارش داد و گفت: اگه چيز ديگه‌اي مي‌خواي بگو. كودك پرسيد: ببخشيد خانم شما كي هستيد؟ زن لبخند زد و گفت: من يكي از بندگان خداهستم. كودك با لحن كودكانه‌اش گفت: مي‌دونستم شما با اون نسبتي دارين!