مرد جوان به صندلی تکیه داده و در حالی که از پنجره به نقطه نامعلومی خیره بود، جر و بحث‌های همیشگی اول صبح با همسرش را بیاد می‌آورد و زجر می‌کشید. به غذایی هم که سفارش داده بود دست نزده بود. در همین حال خانمی خوش‌تیپ و هم سن و سال وی وارد شد و در میز کناری نشست و بعد از سفارش غذا او هم به نقطه نامعلومی خیره موند. مرد فکری کرد و از کیفش کارت ویزیتی در آورد و روش نوشت : « سلام، من می‌خوام باهاتون آشنا بشم.» و بلند شد و کارت رو گذاشت روی میز خانم.

خانم اونو خوند و لبخندی زد و زیرش نوشت :« ولی من متاهل هستم.» و اونو داد به مرد.

مرد هم که منتظر همین جمله بود زیرش نوشت : « من هم همنیطور!» و داد به او.

.

.

.

بعد از حدود یک ساعت، مرد پول هر دو غذا رو حساب کرد و هر دو نفر خندان سوار ماشین مرد شدند.