پسرک پا برهنه
یک روز يك نفر ! با لباس مبدل رفته بود برای دیدار از مناطق محروم. یک پسر بچه کوچولو رو دید که داره با پای برهنه راه میره. بهش گفت: پسرم! به امید خدا کلاس چندمی؟ پسرک پابرهنه گفت: به امید خدا هنوز مدرسه نمیرم. يك نفر گفت: پس به امید خدا چی کار میکنی؟ پسرک پابرهنه گفت: به امید خدا ننه و بابام مردن و من کارگر هستم. يك نفر بهش گفت: پس چرا کفش نپوشیدی؟ پسرک پابرهنه گفت: چون کفش ندارم. يك نفر خیلی ناراحت شد و شروع کرد به گریه کردن تا عکاسها ازش چند تا عکس بگیرن و به پسرك گفت: من بهت قول میدم وقتی رفتم تهران برات یک جفت کفش بفرستم. پسرک پابرهنه گفت: تو چی کاره هستی که میخوای برای من کفش بخری و بفرستی؟ يك نفر گفت: من ... هستم. پسرك گفت: پس ... توئی؟! يك نفر با خوشحالی گفت: پس منو شناختی، حالا بگو شماره پات چنده که برات از تهران کفش بفرستم. پسرك گفت: شماره پای من 43 است. يك نفر گفت: ولی کفش شماره 43 که برای تو خیلی بزرگه؟ پسرك گفت: تا موقعی که تو به وعدهات عمل کنی و کفش رو بفرستی شماره پای من تازه 43 میشه !!!