سلام
بعد از حدود 9 روز غيبت، سلام... ما برگشتيم.
... ياد يه جوك افتادم. ميگن يه روز يه اسكاتلندي (كه در خسيس بودن شهرت بينالمللي دارند) ميره انگلستان و از لندن واسه خودش يه كلاه شاپو ميخره. بيست و پنج سال بعد دوباره ميره همون كلاهفروشي و موقع ورود ميگه : سلام، ما باز برگشتيم! (عجب جوكي، اصلاً به اصل مطلب هیچ ربطي نداشت)... خب، ممنون كه به وبلاگم سر زدين و كامنتهاي باحال گذاشتين. جاتون خالي، خيلي خوش گذشت. وجب به وجب شمال رو اسكن كرديم. از فرط آفتابسوختگي شدم عين حاجي فيروز. اگه منو ببينين عمراً بشناسين (اصلاً مگه شما منو تا حال ديدين!).
اين پست هم موقع ماهيگيري به ذهنم خطور كرد ...
يه عده دلشون به حال ماهيگير ميسوزه كه زن و بچهش چشم به راهشن. يه عده هم واسه ماهي كه بيصدا اسير قلاب ميشه و اشكش تو آب دريا گم ميشه.
ولي دل هيشكي بحال اون كرم سرقلاب ماهيگيري نميسوزه كه از بالا با نوك قلاب سوراخ شده و از پايين هم ماهيها دَم به ساعت گازش ميگيرن !
يه نكته مهم ديگه اينكه، صنايع دستي شمال كه عمدتاً وسايل چوبيه در حال از بين رفتنه و همه دارن وسايل چوبي ساخت چين رو ميفروشن. تولیدات چینی به صنایع دستی سنتی کشورمان هم متاستاز داده، اونم گرید سه وPoor prognosis
تو جاده يه نوشته ديدم كه برام جالب توجه بود... نوشته بودن «جاده مطيع و فرمانبردار راننده محتاط است»...